پارت شصت :

سریع از کنار پناه گذشت و از عمارت خارح شد و در فلزی را پشت سرش آهسته بست. با رفتن ریوند پناه در حیاط شمالی عمارت رامین تنها ماند. نفس عمیقی کشید و اطراف را دید، چقدر یکهو حیاط به آن شلوغی سوت و کور شده بود. حیاط بود و گل‌های آفتاب‌گردان و پروانه‌هایی که روی آن‌ها پرواز می‌کردند.
حوضی که آب کمی درونش بود و چمن‌هایی که زیر پاهایشان له و لورده شده‌اند. البته سوختگی هم شاملش میشد زیرا خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت نقشه پارسه نهایی در رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه نقشه پارسه نهایی
آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    یه حس خیلیی خوبی به بی کران دارم خیلیلیلیایلیلیلیلیلی دوسش دارم ✨🦉🥺✨🦉

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره بی‌کران عجیب به دل همه نشسته

    ۳ ماه پیش
  • آبی

    1

    وای... چقدر قشنگ توصیف کردید... عمارت رامین انقدر راحت و زیبا به نظر میاد که حتی منم خوابم گرفت(: آشوزوشت نیلرام واقعا باهوشه. بی کران دوست داشتنی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره حس خیلی خوبی داره یه حس چایی گل محمدی و کیک یزدی

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    3

    انقدقشنگ توصیف کردید که دلم خواست الان تو اون اتاق دراز بکشم و چرت بزنم😃😥

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خودمم واقعا دلم می خواد اونجا باشم.

    ۲ سال پیش
  • طنین

    2

    انقد قشنگ و دقیق توصیف کردی حس کردم که واقعا اونجام و خوابم گرفت برم بخوابم ای لاو یو نویسنده

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ای لاو یو تو عزیزم.

    ۲ سال پیش
  • سهیل۲۸

    3

    عاااالی و پر از نکته های ریز👏👏👏👏 دمتون گرم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم دوست عزیز

    ۲ سال پیش
  • army....

    2

    واقعا قلم قدرتمند و ذهن خلاقی دارید خسته نباشید ♥️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم باعث افتخار بندست.

    ۲ سال پیش
  • زهرا سادات هاشمی

    3

    به قدری خوب بود تصویر سازی از اتاقی که پناه توش بود که منم دلم خواست تو یکی از او اتاقا به خواب عمیق فرو برم خدا قوت و ممنون

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حقیقتا خودمم خیلی دلم خواست. ممنونم عزیزم.

    ۲ سال پیش
  • دنیز

    1

    مثل همیشه عالی و تاثیر گذار

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم دوست عزیز

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر ابی

    5

    خیلی عالی بود ممنون از شما

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم.

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    2

    انقدر از خواب ظهر گاهی قشنگ تعریف کردید که منم چرتم گرفت😊

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    زیر نور افتاب با شیشه های رنگی خونه مادربزرگ

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    1

    البته بگم من میخواستم بنویسم دلها که اشتباهی شده وال راستی نویسنده جون ممکنه به خاطره وجود ریوند نیل رام تمرکز نداشته باشد حالا یکی دیگه بیاد کمکش تا مرحله اول رو رد کنه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله متوجه شدم عزیزم. شاید همینطوره

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    5

    واقعا عالیه ای کاش مشکلات حل شوند وال ها صاف وایمان به خدا در دلها زیاد، رمضان همگی مبارک دعاهای انسان هایی که مارا نمیشناسند بیشتر از از همه مستجاب میشه انشالله ما رو دعا کنیو ومن هم میگم خدا همه بیماران را شفا بده وفقیر وقتیم وبی پناه را خدا دری بگشاید تازندگی بچرخد وهمه بی نیاز باشند

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم ایشالله حاجت همه براروده بشه.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️